X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 12 مهر‌ماه سال 1384
توسط: خاکستر

من او را دوست دارم، دوست دارم!.................

در آن جا بر فراز قله ی کوه

 دو پایم خسته از رنج دویدن

 به خود گفتم که در این اوج دیگر

 صدایم را خدا خواهد شنیدن

 به سوی ابرهای تیره پر زد

 نگاه روشن امیدوارم

 ز دل فریاد کردم کای خداوند

 من او را دوست دارم، دوست دارم

 صدایم رفت تا اعماق ظلمت

 به هم زد خواب شوم اختران را

 غبارآلوده و بی تاب کوبید

 در زرین قصر آسمان را

 ملائک با هزاران دست کوچک

 کلون سخت سنگین را کشیدند

 ز طوفان صدای بی شکیبم

 به خود لرزیده در ابری خزیدند

 ستون ها همچو ماران پیچ دز پیچ

 درختان در مه سبزی شناور

 صدایم پیکرش را شست و شو داد

 ز خاک ره درون حوض کوثر

 خدا در خواب رویابار خود بود

 به زیر پلک ها پنهان نگاهش

 صدایم رفت و با اندوه نالید

 میان پرده های خوابگاهش

 ولی آن پلک های نقره آلود

 دریغا تا سحرگه بسته بودند

 سبک چون گوش ماهی های ساحل

 به روی دیده اش بنشسته بودند

 صدا صد بار نومیدانه برخاست

 که عاصی گردد و بر وی بتازد

 صدا می خواست تا با پنجه ی خشم

 حریر خواب او را پاره سازد

 صدا فریاد می زد از سر درد:

 به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

 من این جا تشنه ی یک جرعه ی مهر

 تو آن جا خفته بر تخت خدایی؟!

 مگر چندان تواند اوج گیرد

 صدایی دردمند و محنت آلود؟

 چو صبح تازه از ره باز آمد

 صدایم از «صدا» دیگر تهی بود

 ولی این جا به سوی آسمان هاست

 هنوز این دیده ی امیدوارم

 خدایا این صدا را می شناسی؟

 من او را دوست دارم، دوست دارم!

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد