X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1386
توسط: خاکستر

در یک روز...................................

در یک روز بارانی با تو آشنا شدم؛

رفتیم، گفتیم، خندیدیم ، چقدر خوش بودیم خیس شدیم!

وهنوز باران میبارید که از هم گذشتیم؛ تو به سوئی رفتی ومن به دیگر سو

خیس شدیم! و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم یا گریه کنم؟

زیرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام رابشویم

نظرات (2)
پرستو
سه‌شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 10:33 ب.ظ
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.@};-
امتیاز: 0 0
یاسمنگولا ی تهنای تهنا
چهارشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 11:39 ق.ظ
دروووووووووووووووود
آخه پسر خوب چرا اینجوری شد؟
چرا با خودت این کارا رو می کنی؟ چرا روح خودت و آزار می دی اینقدر؟
آخه چی می تونم بگم من؟
دلم می خواد یه کاری کنم برات ...اما فقط می تونم برات دعا کنم که بهترین راه رو انتخاب کنی
راهی که توش پشیمونی نباشه ....
ضمنا :
عشق راه رفتن زیر باران و خیس شدن با هم نیست
عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود
و او هرگز نفهمد که چرا خیس نشد !

نگو این جمله فقط واسه رویا است و نمی تونه حقیقت داشته باشه ... می تونه حقیقت داشته باشه اما یه دل دریایی می خواد ... که می دونم تو داری

دعا می کنم برات
انشا الله دیگه هیچ وقت از غصه ها ننویسی
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد