X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1387
توسط: خاکستر

تنهایی......................................

چقدر ساده رفتی و چه ساده تر .......

فراموشی

نه این گناه نچیده آسمانی شد
نه درخت پای فصل تو مکثی کرد
تنها
صدایی ماند که به جبران خودم بر می خواست
صدایی که از سینه ی کوه برمی گشت
بر می گشت
با دشواری نامی که به آسانی از دهانم ریخت
بر می گشتم به سر انجامی که از نیامدنت پر بود
می ریختم با دروغی که در چشم های تو حلقه می زد
می نشستم پای رازی که سکوت می بندد
به پایی که گرم رسیدن بود
سکوتی که به حرف نمی آید
حرفی که در تو نمی ریزد
نمی دانستم
سر به هوایی سپرده ام که طوفان می زاید
سر به هوایی
که برای هر لبخند هزار صفحه آرزو ورق زده بود
شاید که در امتداد دست هات ....
نه! دعوتی برای همیشه نبود
درگاه هیچ وقت تو قفلی مدام و من
در حسرتی به اندازه ی دیوار حاشا بلند
پنجره می کشتم
که دیر گاه هیچ نیامدنی این گونه درها را به هم نمی ریزد
کوچه را بلند نمی خواند
در سر به هوایی آوازی گم
با نامی میان حنجره ی مردم
چگونه تنها برای من می مانی؟!
با حسرتی که به مدام مبتلا می شد
با نامی دشوار
نشسته در ترک های عمیق این روزها
روزهای گر گرفته
که به جمله های پس از تو تبعیدم می کردند
چگونه برای من تنها می مانی؟
برای من که در تو تهی شدم
به سر انجام ریختم
پناه می برم به فراموشی
و از خواب و خیال تو بر می گردم
باشد
که در سرزمینی مبارک
به مرزهای خودم برسم
پناه می برم به فراموشی
پناه می برم به فراموشی


شعری از  دوست عزیز علی قربان نژاد

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد