باز در چهره ی خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه ی هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده ی عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که تو را دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه ی عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه ی عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله ی حسرت افروخت
یاد آن خنده ی بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده ی اشک
حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق
آخر آتش فکند بر جانت
محرم شروع شد
مثل همیشه زیبا
سلام
هم خوبه که عاشق شدی هم نه
تنها راهش تلاشه هر 2تاتونه
غصه نخور بذار اولش اینجوری باشه وقتی رسیدی مزش بهتره
امیدت بخدا
دلم روشنه که میشه
فقط آروم باش و منطقی حرف بزن صحبت کن ولی بحث نکن
کم کم همه چی حل میشه
فقط عجله نکن
مثه قبل زود جا نزنیا که تمومه وجودتو نا امیدی بگیره و ...
تو این دنیا همه چی شدنیه
فقط باید وقتش برسه
منتظر باش همین روزاست که بشه
یا علی
زمان چقدر بی هدف میگذره
نبودنت را با ساعت شنی اندازه گرفته ام ، یک صحرا گذشته است !