۞ به انتظار دیدنت ........................

سخترین لحظات ، زمانیست که بدونی بیهوده انتظار می کشی

۞ به انتظار دیدنت ........................

سخترین لحظات ، زمانیست که بدونی بیهوده انتظار می کشی

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالی دارم که نه شعری هست که بنوسیم نه متنی.موندم با

یه عالمه علامت سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟         ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟       ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                             ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟     ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                             ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                             ؟؟‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌؟؟    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟‌      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای مهربان من ...........................

ای فسانه! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زاده‌ی کوهم، آورده‌ی ابر،
به که بر سبزه ام واگذارند

با بهاری که هستم در آغوش

کس نخواهم زند بر دلم دست،
که دلم آشیان کسی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست،

من بر آنم کز آن حاصلی هست،

 

این شعر خیلی کوتاست ولی خیلی بزرگه.نمی دنم چی بگم.

برفی سنگین نشست...
درختی زیبا شد
درختی شکست


مهربانی هست.........................

 این شعر رو تو وبلاگه خودم ولی تو شماره ۲ نوشته بودم . می خوام اینجا هم بدم

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست یکی دیگه هم هست  خودش می دونه

رفتم مرا ببخش .........................

 

 رفتم  مرا ببخش  و مگو او وفا نداشت
راهی  بجز گریز برایم  نمانده بود

این  عشق   آتشین  پر از درد  بی امید
در  وادی  گناه  و جنونم  کشانده  بود

رفتم  که  داغ  بوسه  پر حسرت ترا
 با اشکهای  دیده  ز لب   شستشو  دهم

رفتم  که نا تمام   بمانم  در این سرود
رفتم که با نگفته  بخود آبرو دهم

 رفتم ‚ مگو ‚ مگو  که  چرا رفت ‚  ننگ  بود
عشق  من و نیاز  تو  و سوز و ساز ما

از پرده خموشی  و ظلمت   چو نور  صبح
بیرون  فتاده بود     یکباره  راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره  اشک گرم
در لابلای  دامن  شبرنگ زندگی

رفتم  که در سیاهی  یک  گور بی نشان
فارغ  شوم  کشمکش  و جنگ  زندگی

من از دو چشم  روشن  و گریان  گریختم
از خنده های  وحشی  طوفان گریختم

 از  بستر   وصال   به آغوش  سر  هجر
آزرده  از ملامت  وجدان  گریختم

ای سینه  در حرارت سوزان   خود  بسوز
دیگر  سراغ   شعله آتش  زمن مگیر

می خواستم که  شعله  شوم  سرکشی  کنم
مرغی  شدم  به کنج   قفس  بسته و اسیر

روحی  مشوشم که شبی  بی خبر  ز خویش
در دامن  سکوت  بتلخی گریستم